آدرین کاظمیآدرین کاظمی، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 18 روز سن داره

آدرین

یک صبحانه عالی

سلام قند عسل مامی بالاخره کله پاچه خور شدی هااااااا چهارشنبه مامانی برای صبحانه کله پاچه درست کرده بود و آدرین هم که کلاً مثل بابا جونش عاشق آبگوشت و کباب و از این حرفاست یه دل سیر آب کله پاچه و یه کم از گوشت و مغزش برای صبحانه نوش جان کرد البته خیلی خیلی هم دوست داشت جای همه دوستان خالی (البته کله پاچه خوراش رو می گماااا ) ...
14 آذر 1392

بالاخره صندلی ماشین خرررریدیم

سلام عشق مامانی سه شنبه ایی از سرکار با بابایی رفتیم خیابون بهار و بالاخره بعد از چند ماه تحقیق و یه کم تنبلی برات یه صندلی ماشین خوشگل خریدیم البته مگه میشه برای شما بریم خرید و لباس نخریم بله براتون یه پیراهن سفید خوشگل هم خریدیم و اومدیم خونه امروز هم بابا جون صندلی ماشین رو برات نصب کرد و برای اولین بار شازده کوچولو در صندلی ماشین نشست. هوررررررااااااا البته چون رفتیم خونه عمه جون فقط 10 دقیقه تو ی راه بودیم ولی بازم خیلی خوب بود و شما پسر خوبی بودید و خیلی خوب توی صندلی نشستی فعلاً که رو سفید شدیم ایشاالا همین جوری ادامه بدی و خیال مارو راحت کنی البته اینم بگمااااا ما از روزی که شما گل پسر به دنیا اومده در صندلی عقب جلوس می کنیم...
14 آذر 1392

كوتاه كردن كردن موي شازده پسر

سلام عشقم چند وقتي بود كه موهاي فرفري قشنگت بلند شده بود و يه جورايي نامرتب. مامي اين موهاي فرفري رو خيلي دوست داشت و واقعاً لذت مي برد وقتي به موهاي شما نگاه مي كرد آخه مي دوني يكي از آرزوهاي مامي اين بود كه موهاي جوجه طلايي فرفري بشه كه خدارو شكر همين طوري شد و موهاي شما مثل بابا جونت و عمو جون فرفري شد. ولي چون يه كم نامرتب شده بود چند روزي بود كه مي‌خواستيم يه قيچي به موهاي نازنينت بزنيم كه مرتب بشه ماماني. بالاخره اون روز فرا رسيد و جمعه كه رفتيم خونه ماماني يهو دل رو به دريا زدم به عمو حامد گفتم بيا موهاي آدرين رو كوتاه كن. عمو حامد هم سريع وسايل كارش رو آورد و شما رو نشونديم جلوي آيينه و عمو جون شروع كرد به كوتاه كردن موهاي فرف...
10 آذر 1392

یک روز خوب همراه با دوستان

سلام عشق مامان الان که دارم برات می نویسم ساعت ١١:٢٠ دقیقه شبه و شما حدود یک ساعتی میشه که لالا کردی و من در حالی که خیلی خیلی خسته هستم بعد از یک روز کاری سخت دلم نیومد که شرح حال دیروزمون و برات ننویسم. دیروز صبح وقتی با همدیگه از خواب بلند شدیم طبق معمول همیشه موبایلم رو چک کردم ببینم کسی بهمون زنگ زده یا نه ، و دیدم که دوست جون عزیزم برامون پیام گذاشته که امروز هوا آفتابی و خیلی پاک اگه می تونید بیاید بریم بیرون ما هم بسیار خوشحال شدیم که بالاخره این هوای آلوده تهران برای یک روز هم که شده پاکه و ما می تونیم بیریم بیرون و خوش بگذرونیم . اول به خاله جون زنگ زدم ببینم اگه کاری نداره ما رو همراهی کنه ولی متاسفانه سرش شلوغ بود و ما مجب...
10 آذر 1392

آلبوم عکس فندق مامان 2

  اولين باري كه آدرين جون چمن هاي پارك رو لمس كرد   ملوان آدرين سوار بر اسبي كه عمو شاهين عزيزش قبل از رفتنش به سفر براي تولدش هديه گرفته   آخه مگه توي طاقچه نشستن گريه داري مامي؟!!!    قربون پسر با كلاسم بشم من    آدرين و روشاي عزيز در حال زورگيري براي گرفتن اسباب بازي ها   نفس مامان براي اولين بار صندل پاش كرده و كلي راه رفته   عسلي به جاي اينكه  با مكعباش برج بسازه فقط هي مي زنش به هم يا مي زارشون توي دهن (البته دروغ نگم دو تايي رو روي هم مي ذاره هاااااا)   اينم آدرين در حال باي باي كردن با مامي وقتي با بابايي مي ره...
21 آبان 1392

بدون عنوان

سلام دوستان عزيز بالاخره عكس هاي آدرين رو گذاشتم توي وب   البته به غير از اين آلبوم ها چندتا عكس هم در پست هاي قبلي اضافه كردمااااااا . مي بوسم همتون رو ...
20 آبان 1392

یه روز غم انگیز

سلام پسرک مامان امروز که دارم برات می نویسم دلم یه عالمه غصه داره می دونی برای چی ؟ چون دو روز پیش برای عشق مامان یه اتفاق بد افتاد خونه مامانی مثل همیشه مشغول شیطنت و بازی بودی که یه دفعه رفتی سی دی رو که  افتاده بوده پشت میز کامپیوتر بیاری و سرت رو کردی اون پشت نمی دونم یه دفعه چی شده که سرت کشیده به تیزی میز و یه خراش بزرگ برداشته، سریع از اونجا اومدی بیرون و چشاتو مالیدی و مامانی دیده زیر اون چشمای قشنگت قرمز شده و یه ذره خونی شده ولی خودت بازم مشغول بازی هستی خلاصه نفسم نمی دونی که چه حالی شدم وقتی شما رو دیدم سریع با خاله جون بردمت دکتر نزدیک خونه و آقای دکتر گفت که زخمت حتما باید بخیه بشه و دو تا جراح اون نزدیکی به م...
18 آبان 1392

غذا خور شدن جوجو

آدرينم، عزيز دل مامان، چون شما خيلي كوچولو بودي و وزن نگرفته بودي و مثل هميشه ما نگرانت بوديم آقاي دكتر مهربون از 4 ماهگي برات غذاي كمكي رو شروع كرد و من بعد از اتمام چهارماهگي شما غذاي كمكي را با لعاب برنج شروع كردم. اولين باري كه لعاب برنج خوردي يك بعدازظهر پاييزي بود. خيلي با اشتها خوردي و دوستش داشتي منم كلي ذوق زده شده بودم كه پسر گلم داره غذاخور مي‌شه از اون روز به بعد يواش يواش فرني و سرلاك برنج رو هم شروع كردم و بعد از پايان شش ماهگي هم سوپ سبزيجات رو برات درست كردم و شما هم هزارماشااله خوب مي خوردي. اون روزاي اول كه دكتر اجازه دادن ميوه بخوري بابايي سيب رو برات به صورت پوره در مي آورد و شما نوش جان مي كردين و ما ذوق مي كرد...
18 آبان 1392

روز تولد آدرينم

هوررررررررا  امروز 92/6/6 روز تولد پسر گلمه و داره يك ساله ميشه الهي كه من قررررررررربونت بشم فينگيل مامان توووووولدت مباررررررررك آدرين من توي اين يك سال گذشته رفته رفته بزرگ شدي و عشق و توي دل مامان و بابا گذاشتي اينم يه سري عكس از تولدت مامان جوني ببخشيد كه نتونستيم يه عكس تكي ازت بگيريم چون شما عشق مامان اصلاً از بغل بابايي پايين نيومدي كه بتونيم عكس بگيريم .             آدرين در حال فوت كردن شمع تولدش   آدرين در حال لذت بردن از هدايا     بالاخره تونستیم با بدبختی دو ثانیه کلاه روی سرت بزاریم فینگیلیییییییی   ...
18 آبان 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آدرین می باشد